˙·▪●ما هیچ ، ما نگاه●▪·˙
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق ترست
چند وقتیه که آمار صلواتا،عهدا و آل یس ها زیاد شده؛ رسانه های گروهی می گندبا ما تماس
بگیریند و صلواتها و هر چی که برای سلامتی و فرج آقا نذر کرید به ما بگید تا اعلام
کنیم. از اون جالب تر این که شبکه های رادیو ی قرآن و معارف کورس بستند تا آمار
صلواتها را تا دو سه میلیاردی بالا ببرند و یه رکورد بی سابقه ای تو دنیا ثبت کنند! یکی زنگ می زنه و میگه: من هزارو و صدتا
صلوات و چهارده تا آل یس نذر کردم! یه کسانی تو راه عتبات زنگ می زنند و میگند:
ما داریم میریم کربلا و با همسفرامون نذر کردیم که صد و بیست و چار هزارتا صلوات
برای فرج آقا بفرستم! یکی تو پیامکش برای رادیو معارف می
نویسه: من هم دوازده تا دعای عهد و دوازده تا آل یس و دوازده تا صلوات نذر سلامتی
امام زمان(عج)کردم! و یکی.... حرف من اینه که یه عاشق بلند نمیشه و
بگه: "به خود خدا اگه مشکل امام زمان (عج)
با صلوات حل می شد خودش خیلی وقت پیش سه چار میلیارد صلوات می فرستاد و می
اومد!" حالا من میگم بیاییم کارایی کنیم که وقتی
یوسف زهرا اومد قراره انجام بده؛ - قراره آدم بسازه؟ - خوب ما از الان شروع کنیم به ساختن
(اول از خودمون)! - قراره عدالت گستری کنی؟ - خوب ما دیگه کمتر زور می گیم! - دیگه قراره چی کار کنند؟ حالا
اگه اون حداقل کارهایی را که وقتی آقا اومدند قراره انجام بدند را کرده
اید، برید 10000000000000000000000 تا صلوات بفرستید! به قول سهراب: سال ميان دو پلك را ثانيه هايي شبيه راز تولد بدرقه كردند. كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات صومعه نور ساخته مي شد. حادثه از جنس ترس بود. ترس وارد تركيب سنگ ها مي شد. حنجره اي در ضخامت خنك باد غربت يك دوست را زمزمه مي كرد. از سر باران تا ته پاييز تجربه هاي كبوترانه روان بود. باران وقتي كه ايستاد منظره اوراق بود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد.
مردى مُقنی مشغول خالى كردن چاه مستراح بود، اصحاب از بوى تعفن كثافات، دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند، ولى مشاهده كردند شیخ نیامد.
چون نظر كردند دیدند شیخ با حالت تفكر كنار كثافات ایستاده فریاد زدند استاد بیا. فرمود مىآیم، پس از مدتى تأمل در كنار كثافات به سوى اصحاب روان شد، چون به آنان رسید عرضه داشتند: اى راهنما براى چه كنار كثافات ایستادى؟
فرمود: چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعتِ حركت خود افزودید، صدایی از كثافات و فضولات برخاست كه هان اى روندگان! دیروز گذشته، ما با حالتى طیب و طاهر و پاكیزه و رنگ و بوئى بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوهجات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنىآدم به خاطر به دست آوردن ما بر سر و بار یكدیگر مىزدید و به انواع حیلهها و خدعهها متوسل مىگشتید، و از هیچگونه تقلبی خوددارى نمىكردید، چون ما را به دست آوردید خوردید، ما بر اثر چند ساعت همنشینى با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزى افتادیم، به جاى این كه ما از شما فرار كنیم، شمایى كه باعث این تیرهبختى براى ما شدید؛ از ما فرار مىكنید اى اف بر شما !!!
من كنار كثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتى از آنان بگیرم!
زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت٬ رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم.
بزرگتر و عاقلتر که شدم٬ کاشف بعمل آوردم که گیتی دگرگون نخواهد شد و به همین خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم.
اما آن هم استوار و تغییر ناپذیر می نمود.
به سن میانسالی که رسیدم٬ پس از پشت سر گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم٬ راضی به دگرگونی و ایجاد تحول در نزدیکترین افراد به خود٬ یعنی خانواده ام٬ شدم.اما افسوس که در مورد هیچیک به نتیجه رضایت بخش نرسیدم.
و حالا که در بستر مرگ افتاده ام٬ بناگاه تشخیص می دهم که اگر قبل از هرکس٬ خودم را تغییر داده بودم٬ می توانستم به مشابه الگویی باعث تحول خانواده ام بشوم و در سایه تشویق٬دلگرمی و اندیشه ی خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم و شایدهم٬ کسی چه می داند٬ وسیله ای برای دگرگون ساختن گیتی


