تبليغاتX
˙·▪●ما هیچ ، ما نگاه●▪·˙

˙·▪●ما هیچ ، ما نگاه●▪·˙

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق ترست

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
 
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین
 

-از استاد شیمی پرسیدم عشق چیست؟ گفت: حلال است

-از استاد زبان پرسیدم عشق چیست گفت: هم پای  LOVE  است

- از استاد ادبیات پرسیدم عشق چیست گفت: محبت الهی است

- از استاد معارف (دینی) پرسدم عشق چیست گفت: دل باختگی است

- از استاد تاریخ پرسیدم عشق چیست گفت: سقوط سلسله قلب جوان است

 -از استاد هندسه پرسیدم عشق چیست گفت: نقطه ایست که حول نقطه ی دل جوان می چرخد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:22 توسط عباس کریمی| |
روزها               

                                                                                                

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:20 توسط عباس کریمی| |